رضا قلى خان ( هدايت )

812

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

باشد دويم كنايه از مرد جنكى و پهلوان بود كوهران كنايه از اربعه عناصر است كوهرتر كنايه از اشك باشد كوهر خانه‌خيز كنايه از سرور كاينات صلى اللّه عليه و آله و سلّم است كوهرزاى كنايه از دو چيز است اول كنايه از نيكوكار و عادلست دويم كنايه از فصيح و صاحب طبع باشد كوهر ملك كنايه از پادشاه‌زاده است و آن را كله كوشه ملك نيز خوانند كوهر نيم‌سفت كنايه از دو چيز است اول كنايه از كلام سربسته بود دويم كنايه از كلامى است كه تمام استعداد متكلم صرف نشده باشد از كلام سربسته كوياى كهواره كنايه از حضرت عيسى عليه السّلام است كوى زركوى زرّين كنايه از آفتاب است كوى سيمين كنايه از ماه است كوهر شكستن كنايه از رفتن دولت باشد چنان كه شيخ نظامى كفته چو بد كوهرانرا قوى كرد دست * جهان‌بين كه كوهر بر او چون شكست كيتىبان كنايه از پادشاه است كيتىنورد كنايه از چهار چيز است اول كنايه از جهان‌كرد بود دويم كنايه از آفتاب است سيم كنايه از اسكندر است چهارم كنايه از اسب است حرف لام لاله كاشتن و بنفشه درودن كنايه از روشن كردن زغال به آتش است چنان كه شيخ نظامى كفته بباغ شعله‌ور دهقان انكشت * بنفشه مىدرود و لاله مىكشت لب آتش فشان كنايه از سه چيز است اول كنايه از لب معشوق است دويم كنايه از لب و دهان آنست كه از او آه سوزناك آيد سيّم كنايه از طعنه زن باشد لب تر كردن كنايه از سخن باشد چنان كه امير خسرو كفته ز چندين نكتها كم كشت لب تر * نديدم هيچ نقشى زو نكوتر لب زدن كنايه از عربده و دشنام كردن باشد چنان كه حكيم نزارى قهستانى كفته آن يكى مى خورد و لب زند و جنك كند * وقت رفتن شكند جام و صراحى درهم لب سپيد كردن كنايه از تبسّم كردن بود و آن را دندان سپيد كردن نيز كويند چنان كه حسن غزنوى كفته زان تالبى سپيد كند هر سيه زبان * دردا كه چون زبان قلم كشت دفترم لب كشتيكاه كنايه از دو چيز است اول كنايه از كذر آبست كه آن را اعراب معبر خوانند دويم كنايه از كناره آب بود كه به عربى آن را ساحل كويند لكام خائيدن كنايه از سركشى و نافرمانيست حكيم انورى كفته لاجرم در زير ران راى تو ابلقش اكنون نمىخايد لكام ميرزا محمد تقى صاحب ديوان در تهديد از هجو كفته فراخ‌تر مطلب عرصه سخن كه بخشم * ستاده توسن طبعم لكام مىخايد لكام ريز با اول مضموم كنايه از شتاب رفتن سواران باشد چنان كه امير خسرو كفته مىريخت از لكام براقش چو برق نور * زينسان لكام ريز شه آمد به شهر در حرف ميم ما در آب و آتش كنايه از كننده كريهء بسيار است و بسوز مادر باغ كنايه از باغ است حكيم انورى كفته مادر باغ سترون شد و زادن بكذاشت * چكند ناميهء عنّين و طبيعت غربست مار بدست ديكرى كرفتن كنايه از كار دشوار فرمودن مار بدست كرفتن كنايه از كار دشوار كردن و همچنين مار خوردن ماركزيده از رسن ترسيدن مثلى است مشهور كنايه از اينكه مظلوم هر بزركى را ظالم كمان كند چنان كه كفته‌ام ترسد ز سيه رنك رسن ماركزيده مار خوردن كنايه از رنج و سختى بردن باشد چنان كه سلمان ساوجى كفته لعل روان ز جام زرنوش و غم فلك مخور * زين فلك زمرّدين بهر چه مار مىخورى مار در پيراهن كنايه از دشمن نزديك است مار دو زبان كنايه از منافق باشد مار نه سر كنايه از فلك باشد ماكيان‌پرور كنند كنايه از غايت بخل است چنان كه حكيم خاقانى كفته پيش ما بينى كريمانى كه كاهى مائده * ماكيان پرور كنند و كربه در زندان سراى ماكيان بدر كردن كنايه از بخل و خسّت ماكيان زاغ رنك كنايه از شب است خواجه عميد لومكى كفته ماكيان زاغ رنك از اختران بيضه‌ور * بيضه بين چون بيخروس از ماكيان آمد پديد مانند سنك بستن كنايه از محكم بستن باشد چنان كه حكيم نزارى قهستانى كفته چو سنكش دست و پا محكم به‌بستند * بيفكندند و زانجا برنشستند ماه‌پاره و مه‌پاره كنايه از صاحب جمال باشد چنان كه هلالى كفته مه ز جور فلك دوتا شده است * تا ز مه پارهء جدا شده است ماه پيكر درفش كنايه از شب است ماهى سپهر كنايه از برج حوت است مايهء شب كنايه از تاريكى و سياهى شب است مردكير كنايه از سلاحى است كه سر كچ بود مانند چوكان مرد چون ميرد نامرد پاى كيرد يعنى پاك چون رود ناپاك آيد و اشاره بفوت رسول اللّه صلى الله عليه و آله و زادن طويس كه يكى از مغنيان و مخنّثان